SANYA NEWS
فرهنگی

پاییز رسید

نوشته شده توسط admin در تاریخ 19 قوس 1404

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 60


پاییز رسید

بخش چهارم

نویسنده: میراجان امیری

نامه را چند باری به خوانش گرفت و کمبودی در آن نیافت. پاکت کرد و روی میز گذاشت؛ رفت سمت بستر خواب خود و ذوق‌زده با خداوند سرِ صحبت را باز نموده، گفت: الهی! مرا فردا در حضور زبیده سربلند بگردان. کمک‌ کن که استوار قدم در این راه بمانم. کمک کن، یا الهی! در دلش شعله‌ای از عشق نسبت به من روشن کن، که داکتر «زبیده» خواهان من شود. و کمک‌ کن، یا الهی! تا مقصود ما رسیدن به خودت شود. الهی! کمکم کن تا او به‌من رسد و من به او. الهی، یا الهی! آمین.

بعد چند لحظه خیره‌شدن بر سقف خانه، رفت بر دنیایی‌که وجود زبیده در آن مجسم‌شده بود. خیالات در چرخش و رفت‌وآمدهای باهمی بود که خواب بر او غلبه کرد و چشم‌هایش بسته‌شد و خواب او را در آغوش گرفت.

صبح را با صدای باران که بر پرچال‌های بام اثابت می‌کرد و ناوه‌ها از آمدن باران مژده می‌داد، بیدار شد. رفت وضو گرفت، ادای نماز صبح کرد و دوباره به رخت‌خواب خود رفت و فکرهای بر سر می‌کشید. هیجان سراپایش را گرفته بود. چشم‌هایش به سقف خانه دوخته شده بود و مکان مناسب را برای دادن نامه به زبیده در ذهن خود ترسیم می‌کرد. بلآخره، بعد چند بار مجادله با خود، کوچه آهنی را انتخاب کرد؛ کوچه‌ای که بیش‌تر مسیر رفت‌وآمد نبود.

کوچه آهنی بر این مشهور بود که یک سمت آن چسبیده به دیوار دریا بود که آن را آهن‌چادر بسته بودند تا از غرق‌شدن و افتادن اطفال جلوگیری شود و به همین روایت به این نام مشهور شده بود.

از جایش بلندشد و رفت سمت میز. دوباره از هیجان زیاد نامه را باز کرد و به خواندن آن آغاز نمود و چند بار زیر رو کرد. در نامه چیزی برای کم‌کردن یا زیادکردن نیافت. دوباره نامه را قات کرد و پاکت نمود و آن را در لای کتاب دیوان صوفی عشقری جا داد تا مبادا کسی به آن دست‌رسی پیدا کند.

چند لحظه بعد مادرش صدا زد و برای صبحانه او را به‌اتاق دیگر فراخواند.

کتاب را گذاشت و رفت سمت دسترخوان، و چه آغاز صبح خوبی بود. مادر بولانی قتخی «قطخی» پخته بود؛ غذای مورد علاقه هدایت. دو دانه بولانی را نوش جان نمود. بعد چند لحظه شوخی و مزاح با برادر کوچکش، رفت سمت اتاق خود و از نا‌قراری باز هم لای کتاب را دید که کسی به‌آن دست‌نزده باشد.

مطمئن‌شد همه‌چیز مرتب است. رفت سمت بازار و آنچه مادر برایش فرمایش داده بود خریداری نمود و دوباره عازم خانه شد. دید ساعتِ دستی‌اش ۱۱:۵۲ دقیقه قبل از چاشت را نشان می‌دهد. دوباره به عجله سمت اتاق رفت. نامه را از لای کتاب برداشت و در جیب‌چپ جمپر خود گذاشت و رفت سمت دکان ماما صادق.

ماما صادق مرد خوب روزگار بود و با خورد و بزرگ مهربانی و رفاقت داشت. همه اهالی منطقه او را دوست‌داشتند. هدایت و داریوش و ماما صادق با هم دوستان صمیمی بودند و گاهی از قدیم‌ها قصه می‌کردند و گاهی هم فضای اشعار حضرت بیدل رح، مولای بلخی رح، و صوفی وارسته حضرت عشقری رح را ایجاد می‌کردند. و داریوش که استعداد خاصی در تحلیل و خوانش اشعار داشت، فضا را دوچندان شاعرانه می‌ساخت و با یکدیگر اختلاط می‌کردند و این رفاقت‌های‌شان زبان‌زد عام و خاص بود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر