نوشته شده توسط admin در تاریخ 18 دلو 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 57
نویسنده: میرا جان امیری
بخش آخر
چاشت بود که دوباره برگشتند و چهرهی مرشد خزانزده شده بود؛ گویی همهی غم این عالم را با خود حمل میکرد.
مادر، از حال و هوای پسرش پریشان شده بود. نزد شوهرش رفت و گفت:
«مردک، این بچه حال خوب ندارد. چارهای پیدا کن، نکند خدای ناخواسته به راه خرابی کشیده شود.»
کریم گفت:
«زنکه، بچه را به حال خودش بگذار. این روزگار میگذرد. من پسری تربیه نکردهام که زیر فشار زندگی رو به تاریکی برود. به توکل خدا، همهچیز درست میشود. اگر از دختر خبری نیاید، دست روی دست نخواهم نشست.»
گلچهره گفت:
«نمیدانم، دلم ناآرام است. گویا اتفاقی در راه است و در این کار خیر نمیبینم. باز هم سپرد ما به خدا. میروم که نان چاشت را تیار کنم.»
کریم گفت:
« خانه پدرت آباد زنکه، برو عجله کن. شکم گشنه جنگ نمیشود. یادت نرود چای تریاکی هم آماده کنی، خیلی مانده شدیم.»
مرشد، درگیر حال و هوای خود بود و هیچچیز جز زنگ بهاره آرامش نمیساخت. موبایل در دستش بود و هر لحظه منتظر زنگ خوردن آن.
یک هفته گذشت و هیچ خبری از بهاره نیامد. مرشد به سوی منطقهی آنها، یخدان، رفت؛ اما مشکل این بود که نه آدرس و نه هم نامی از پدر بهاره میدانست و نه از برادرانش. روزبهروز کارش پیچیدهتر میشد
بالاخره ساعت ۱۰:۰۸ شب بود که موبایلش زنگ خورد. وارخطا دست به سوی موبایل کشید. همین که به صفحه نگاه کرد، تماس بهاره بود.
گفت:
«بلی… بهاره کجاستی؟ این همه روز من پریشان و نالان تو بودم. تو حتی یک زنگ هم نزدی و موبایلت خاموش بود. تا منطقهتان آمدم، اما افسوس که نامی از پدر و برادرانت نمیدانستم.»
بهاره گفت:
«صبر کن مرشد، بگذار صحبت کنم. من از تو پریشانتر بودم. هیچچیز خوب نیست، بدتر از آن چیزیست که فکرش را میکردم. وقتی قصهی تو را به مادرم گفتم، دردسرم زیاد شد. برای پدر و برادرهایم گفت و آنها همه مرا لتوکوب کردند که بدنم سیاه و کبود شد. موبایلم را شکستند. حالا به زحمت خواهرم را راضی کردهام سیمکارتم را در موبایل خودش بیندازد تا به تو خبر بدهم.»
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
«دیگر از من دست بکش. مرا به پسر کاکایم دادهاند. دیشب شیرینیام را دادند. این آخرین باریست که صدایم را میشنوی. نشد… من گفته بودم بیا فرار کنیم، اما تو گپم را دستکم گرفتی. حالا خیلی دیر شده. خدا حافظ.»
مرشد گفت:
«صبر کن، اینگونه نگو. نام برادرهایت را بگو، به خدا قسم برای شان میرسم که به مرگ خود راضی شوند. همین حالا میآیم، فرار میکنیم. پدر و مادرم راضیاند، فقط به تو بستگی دارد.»
بهاره گفت:
«مرشد، حالا راههای ما جدا شده. من از تو نیستم و تو از من. بعد از این، این سیمکارت را برای همیشه خاموش میکنم. ترا به خدا میسپارم، برو و صفحهی تازهای از زندگیات را باز کن. خدا حافظ.»
مرشد گفت:
«صبر بهاره، یک لحظه… بلی؟ بلی؟ بلی…»
اما دیگر صدایی از بهاره شنیده نشد. مرشد به آخر راه رسیده بود و اکنون دو انتخاب داشت:
یا دوباره برخیزد و ادامه دهد،
یا هم در همین روزهای تاریک، مغلوب بماند.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025