نوشته شده توسط admin در تاریخ 26 دلو 1404
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 146
نویسنده: مژده احمدی
مادرم صدایم میزند:
«دخترم، از خانهی خسرانت تماس گرفتند. همهچیز آماده است. فقط سیوشش ساعت به عروسی ات مانده است.»
نگاهش میکنم. چشمانش میخندد. خوشحال است. لبخند میزنم تا خوشحالیاش نشکند و به اتاقم برمیگردم. سیوشش ساعت به عروسیام مانده است. این جمله در ذهنم تکرار میشود.
نه… اشتباه گفتم. سیوشش ساعت به دفن شدنم مانده است.
در خانهی ما، عروسی و مرگ تفاوت زیادی ندارند. هر دو با گریه آغاز میشوند و با سکوت ادامه پیدا میکنند. با این تفاوت که یکی خوشحال میشود و رها از غمهایی که هزار بار برای خود مرگ میخواست، اما دیگری کوچ میکند از خانهای که قلبش را دفن کردند به خانهای که قرار است جسمش را هم نشانه بگیرند، در یکیروح را دفن میکنند و در دیگری، جسم را.
به اتاق کوچکام نگاه میکنم. دیوارهایش شاهد تمام لحظههایی بودهاند که قلبم جان میگرفت و حالا بیصدا میشکند.
چشمم به قالینی میافتد که مادرم سالها پیش برای همین روز بافته بود. با انگشتانم گلهای سرخش را لمس میکنم.
مادرم گفته بود: «این قالین زیر پای خوشبختیات پهن میشود.»
مادرم چه خوشخیال بود. نمیدانست زیر پای قربانی پهن خواهد شد. ذهنم به خاطره ها سفر می کند و به یاد کودکیام میافتم. روزی از او پرسیده بودم. «مادر، چرا اینقدر کار میکنی؟»از گاوها، گوسفندان و این همه باغ و زمین مواظبت کنی؟
خندیده بود و گفته بود:
«برای اینکه پدرت دوستم داشته باشد… و چون پدرکلانت مرا اینگونه خواسته بود، در قمار خطم مهر کرده که یک روز هم بیکار نباشم.» دیگر چیزی نپرسیدم.
در سرزمین من، بعضی سؤالها خطرناکاند.
وقتی به مادرم نگاه میکنم، از خودم متنفر میشوم. حس میکنم شاید واقعاً دختر بدی هستم. انگار وجودم کثیف است.
ما را طوری تربیت کردند که حتی فکر یک تصمیم کوچک، وجدان ما را میآزارد.
به ما یاد دادهاند دختر خوب، دختری است که انتخاب نمیکند. اما من انتخاب کرده بودم. درس خواندم. دانشگاه رفتم.
در قریهی ما، آگاه شدن یک دختر، گناهی بزرگتر از هر جرم دیگری است. همهی دختران قریهی ما مرا قسمی نگاه میکردند انگار جرم قتل انجام دادهام، نه آگاه شدن!
نامش در ذهنم تکرار میشود. حتی فکر کردن به نامش هنوز قلبم را میترساند.
عاشقش شده بودم. نه با اجازه. نه با برنامه. فقط عاشق شده بودم.
اما در سرزمین من، عشق اتفاق نمیافتد. جرم اتفاق میافتد.
من دختری از یک قریهی کوچک بودم و او پسری از شهر.
اولین کسی بود که باعث نشد از زنده بودنم عذر خواهی کنم.
یک روز از من پرسید: «اگر آزاد میبودی، چه میکردی؟» نتوانستم پاسخ بدهم.
چون هیچوقت آزاد نبودهام. هر روز تا مکتب و بعد دانشگاه با یکی از برادرانم میرفتم، بیآنکه بدانم چه جرمی انجام دادهام تا اینگونه بیاعتماد باشند.
خندیدم. از خندههای سیاه خودم. ما مفهوم اعتماد را چه میدانیم؟
ما با خیلی چیزها بیگانه هستیم. ما را فقط سربار خواندند
چند هفته بعد، برایم خواستگار آمد.
گفتند:«خوشبخت میشوی.»
در سرزمین من، خوشبختی چیزی است که دیگران برایت تصمیم میگیرند. به مادرم گفتم: «دوستش ندارم.»
گفت:
«عشق بعد از ازدواج میآید.»
در چهرهاش هیچ اثری از عشق ندیدم. فقط تحمل بود. ترسیدم مثل مادرم نشوم .
آسان نبود؛ اما برایش گفتم که باید بیاید و مرا از فامیل خواستگاری کند.
فکر میکردم شاید با من بازی میکند. اما او آمد و جنگید.
من دختر شرور شدم ، و او پسری بیاصل و نسب. نمیدانم چرا اینجا همه چیز شکل دیگری قضاوت می شود، هر کاری کنی گنهکار به حساب میایی.
بعد از آن، پنجره تنها سهم من از دنیا شد. از همان پنجره، او را میدیدم. ایستاده بود، منتظر. اما من اجازه نداشتم بروم.
او ساعتها ایستاد. و من ساعتها مُردم. چیزی از من برای همیشه پشت همان پنجره جا ماند. بیستوچهار ساعت به عروسیام مانده است. زنها آواز میخوانند. آوازهایی دربارهی عروس خوشبخت.
نمیدانند عروس، آرزوهایش را قبلاً دفن کرده است. مادرم وارد اتاق میشود. چشمانش سرخ است. میگوید: «گریه نکن. قسمت همین بوده.» قسمت. کلمهای که در سرزمین من، جای انتخاب را گرفته است. بعضی قبول کردنها، مرگ تدریجی است، و سکوت همیشه نشانه رضایت نیست؛ گاهی تسلیم شدن برای ختم یک زندگیست.
صبح میشود. لباس عروس را میپوشم. همه میخندد، کف میزنند، برای شروع یک زندگی جدید اما من فقط قرار است دفن شوم در خانهی مردی که هرگز نامم را مثل عشق صدا نخواهد کرد.
لحظات اخر عروسیست؛ مرا کنار مردی مینشانند که باید شوهرم باشد. دستم را میگیرد. دستش سرد است.
آرام، طوری که فقط من میشنوم، میگوید:
«تو فقط تحمیلی هستی… من کس دیگری را دوست دارم.»
دنیا یک بار دگر لحظهای میایستد. به صورتش نگاه میکنم. در چشمانش، هیچ اثری از من نیست. میفهمم حتی در این قبر هم تنها دفن میشوم. صدای کفزدن بلند میشود. باز هم همه خوشحالاند. و من، در لباس سفید، برای دومین بار میمیرم. در سرزمین من، دختران قبل از رسیدن، پیر میشوند.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025