SANYA NEWS
فرهنگی

میان سکوت روزها و دلتنگی‌های بی‌پایان

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 1 ثور 1405

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 86


میان سکوت روزها و دلتنگی‌های بی‌پایان

نویسنده: دریا نشاط 

امروز دلم خواست بیشتر بنویسم…

شاید با نوشتن، این سنگینیِ زمان کمی سبک شود.

روزها همین‌طور پشتِ سر هم می‌گذرند؛

صبح می‌شود، شب می‌شود… اما فرق چندانی حس نمی‌کنم.

انگار زمان فقط می‌گذرد، بی‌آن‌که چیزی را درست کند.

من هم مثل همیشه خودم را با کارهای ریز و درشت مصروف می‌کنم؛

جمع‌کردن، فکر کردن به کارهای فردا…

فقط برای این‌که کمتر در حالِ خودم فکر کنم.

اما بعضی دردها، هرقدر هم از آن‌ها فرار کنی،

بالاخره جایی جلویت را می‌گیرند…

چند روز پیش فکر می‌کردم اگر آن بسته به خانه‌ ما برسد،

دلم کمی آرام می‌شود.

یک دلخوشیِ کوچک بود…

حسی که می‌گفت هنوز می‌توانم کاری کنم،

هنوز فاصله‌ها آن‌قدر بی‌رحم نشده‌اند.

اما نشد…

باز هم نشد.

وقتی با همان محدودیت‌ها برگشتم خانه،

خودم را قانع کردم که مهم نیست.

حتی خندیدم… مثل همیشه.

به خودم گفتم: «عادی است… این هم مثل بقیه چیزها.»

اما دروغ بود.

امروز، وقتی دوباره وسایل را جابه‌جا می‌کردم،

انگار همه‌ی آن احساساتی که پنهان کرده بودم،

یک‌باره فرو ریخت.

دستم کار می‌کرد…

اما دلم، جای دیگری بود.

پیش مادرم.

پیش خانه.

پیش روزهایی که همه‌چیز ساده‌تر بود.

یک لحظه ایستادم…

و بعد، دیگر نتوانستم.

گریه آمد

از همان گریه‌هایی که آرام نیست،

سبک نمی‌کند… فقط می‌سوزاند

و دل را بیشتر می‌فشارد.

گریه‌ای از تهِ دل،

از یک عالمه دلتنگیِ جمع‌شده.

فهمیدم چقدر دلم برای همه‌چیز تنگ شده است…

برای صداهایی که بی‌دلیل صدایم کنند،

برای این‌که کسی کنارم باشد

حتی اگر هیچ حرفی هم نزنیم.

این روزها آدم‌ها یاد می‌گیرند قوی به نظر برسند.

من هم یاد گرفته بودم.

اما امروز فهمیدم

قوی بودن با بی‌حس شدن فرق دارد.

خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم بی‌حس شده‌ام…

اما نه

فقط همه‌چیز را پنهان کرده بودم.

گاهی با خودم می‌گویم:

ما کجای این قصه اشتباه کردیم که به اینجا رسیدیم؟

چرا باید ساده‌ترین چیزها برای ما آرزو شود؟

چرا باید فرستادن یک بسته،

دیدن خانواده،

یا حتی یک آغوش…

این‌قدر دور از دسترس باشد؟

هیچ‌کدام از این‌ها خواسته‌ی بزرگی نبود.

هیچ‌کدام زیادی نبود.

اما حالا…

همین چیزهای ساده

به بزرگ‌ترین دردها تبدیل شده‌اند.

شب که می‌شود،

سکوت سنگین‌تر می‌شود.

فکرها بیشتر می‌آیند.

و آدم، بیشتر با خودش روبه‌رو می‌شود

بی‌حواس‌پرتی،

بی‌هیچ شلوغی.

و من، در دلِ این سکوت،

فقط یک سؤال در سرم می‌چرخد:

تا کی؟

تا کی باید این‌طور ادامه بدهیم؟

تا کی باید وانمود کنیم که همه‌چیز عادی است؟

راستش را بخواهم…

خسته‌ام.

از این بلاتکلیفی.

از این‌که نه می‌توانم جلو بروم،

نه می‌توانم برگردم.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر