SANYA NEWS
سیاسی

پولی را که باید لباس عیدی بگیرم، گل می‌خرم و روی قبر مادرم می‌گذارم

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 17 جوزا 1405
نویسنده: مهرزاد عظیمی

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 123


پولی را که باید لباس عیدی بگیرم، گل می‌خرم و روی قبر مادرم می‌گذارم

گاه یک گلوله کافی است تا تمام امیدهای یک خانواده، در میان هیاهوی شهری که خود را برای جشن آماده می‌کند، برای همیشه خاموش شود. گاه یک لحظه کافی است تا سال‌ها آرزو، یک شبه به خاک و خون کشیده شود. آنچه می‌خوانید روایت یکی از همین لحظه‌های تلخ است؛ روایت مادری که به قصد خرید شادی رفت و دیگر بازنگشت؛ روایت کودکی که عیدش را در کنار مزار مادر جست‌وجو می‌کند؛ روایت پدری که در دیار غربت، خبر مرگ همسرش را می‌شنود و حتی نمی‌تواند بر پیکر او گریه کند.

مادری که به استقبال بهار رفت؛ در میان هیاهوی شهر کابل، در روزی که فردا و یا پس‌فردای آن عید بود، درست زمانی که بازارها رنگ و بوی عید گرفته بودند و هر کودکی خواب لباس نو می‌دید، فرحناز بدخشی، مادری که دلش به تپش لبخند فرزندانش می‌تپید، با هزار امید و آرزو قدم به بازار گذاشت. 

کیفش را محکم در دست گرفته بود؛ همان کیفی که سال‌ها بود هر عید با آن برای فرزندانش لباس می‌خرید. شوق در چشمانش موج می‌زد. به پسرش گفته بود: «امسال یک کت قشنگ برات می‌خرم، رنگش رو خودت انتخاب می‌کنی. » به دخترش گفته بود: قول می‌دم امسال آن لباس صورتی که توی ویترین دیدی رو برات بیارم.» اما غافل از آن که سرنوشت، نقش دیگری برایش رقم زده بود. 

غافل از آن که آن بازار رنگارنگ، آن ویترین‌های پر از شادی، آن خیابان‌های پررفت‌وآمد که بوی عید می‌دادند، چه زود قرار بود به صحنه‌ای خونین تبدیل شوند.

لحظه‌ای که شادی به ماتم بدل شد؛ نمی‌دانیم فرحناز در آخرین لحظه‌هایش به چه می‌اندیشید. شاید به لبخند دخترش وقتی لباس صورتی را می‌بیند. شاید به ذوق پسرش هنگامی که کت جدید را به تن می‌کند. شاید به شام عید، به سفره‌ای که قرار بود کنار هم بنشینند. اما تقدیر، در شلوغی بازار کابل، در میان آدم‌هایی که هر کدام غرق رویاهای خود بودند، گلوله‌هایی را نشانه گرفت که سینهٔ مادری را شکافت.

صدای انفجار و تیراندازی، یک باره شادی را به وحشت تبدیل کرد. مردم دویدند، جیغ کشیدند، روی زمین افتادند. اما فرحناز نتوانست بدود. گلوله‌ها او را یافتند. خونی که باید در رگ‌های امید جاری می‌ماند، ناگهان بر سنگ‌فرش سرد بازار ریخت. چشمانی که تا لحظه‌ای پیش تنها شوق خرید عیدی را داشت، برای همیشه بسته شدند. دستانی که قرار بود لباس‌های عید را به خانه ببرند، سست شدند و افتادند.

دیگر فرحناز بدخشی نبود. نبود تا لبخند دخترش را ببیند. نبود تا پسرش را در آغوش بگیرد. نبود تا برای شوهر غریب‌افتاده‌اش نامه بنویسد که «نگران نباش، ما خوبیم، فقط بیا.»

پدری در غربت، خبری در غروب؛ خانوادهٔ فرحناز پنج سال است در انتظاری طاقت‌فرسا به سر می‌برند. پنج سال از آن زمان که فرمانده وحید وحدت، به دلیل تعقیب طالبان، مجبور به ترک خانه و کاشانه شده و در دیار غربت روزگار می‌گذراند. پنج سال شب‌های سرد، پنج سال عیدهای بی‌پدر، پنج سال چشم به راه ماندن.

فرمانده وحید وحدت، آن سوی مرزها، در غربت سخت، هر شب با خیال بازگشت می‌خوابید. برای خودش نقشه می‌کشید: «بهار دیگر حتماً برمی‌گردم. یک شام بزرگ می‌گیریم. همه را جمع می‌کنم. فرحناز یک غذای قشنگ می‌پزد. بچه‌ها با لباس‌های نوی عیدشان بازی می‌کنند.» این خیال، تنها داروی شب‌های تنهایی او بود.

تا این که خبر رسید. نه از بازگشت، نه از شام عید، نه از لبخند فرحناز. خبری دیگر. تلفن زنگ زد. صدایی آشنا، اما شکسته و گریان. چیزی گفت. وحید نفهمید. دوباره گفت. این بار فهمید. اما باورش نمی‌شد. «فرحناز... شهید شده... در بازار... تیر خورده است.»

او در دیار غربت ماند و تابوتی که هیچ‌گاه نبوسید. اکنون حتی نمی‌تواند پیکر بی‌جان معشوقش را در آغوش بگیرد؛ نه در بازگشتی که آرزویش را داشت، که در تابوتی که بوی خون و اشک می‌دهد. وحید وحدت، دلخوش به لحظهٔ وصال بود، غافل از آن که تروریسم، رحم و انسانیت را زیر پای خشونت له کرده است.

دختری که عیدش عزا شد؛ اما شاید دلخراش‌ترین بخش این فاجعه، تصویر دختر فرحناز باشد. کودکی که منتظر لباس صورتی عید بود. کودکی که مادرش قول داده بود امسال بهترین عید زندگی‌اش را بسازد. 

حالا همان کودک، با چشمانی گریان، خسته از اشک، خسته از باور نکردن، جمله‌ای گفت که فریاد یک نسل است: «حالا پولی را که باید لباس عیدی بگیرم، گل می‌خرم و روی قبر مادرم می‌گذارم.» این یک جمله نیست. این یک تصویر است. تصویر کودکی که دست‌های کوچکش را روی قبر سرد مادر می‌گذارد و گل می‌چیند. 

تصویر دختری که دیگر مادر ندارد تا برایش روسری سر کند، برایش کفش بخرد، برایش موهایش را شانه کند. تصویر عیدی که نه با لباس نو، نه با مهمانی و شادی، که با بوی خاک و گلاب و اشک گره خورده است.

چه سخت است فهمیدن این که مادر دیگر باز نخواهد گشت. چه سخت است دیدن سفرهٔ عیدی که جای مادر در آن خالی است. چه سخت است بوی عید که دیگر بوی نارنگی و سبزه نمی‌دهد، بوی گل‌های روی قبر می‌دهد.

روایتی از هزاران روایت؛ این حادثه، تنها یک تراژدی نیست. این حادثه، تصویری است از هزاران درد و فاجعه‌ای که روزانه در گوشه و کنار افغانستان رخ می‌دهد. بازاری که باید مظهر زندگی و شور باشد، حالا به قتل‌گاه مادران بدل شده است. خیابانی که باید آکنده از لبخند کودکان باشد، آغشته به خون زنانی شده که فقط و فقط عشق‌شان به خانواده، تنها گناه‌شان بود/است.

طالبان نه اخلاق می‌شناسند، نه انسانیت، نه مادری را که در دستش به جای اسلحه، کیسهٔ لباس عید است. تروریسم نه بهار را می‌شناسد، نه عید را، نه شادی کودکانهٔ دختری را که هنوز معنای مرگ را درک نکرده، اما بوی گل‌های روی قبر مادر را به خاطر می‌سپارد.

چند مادر دیگر باید در بازار کابل شهید شوند؟ چند کودک باید عیدشان عزا شود؟ چند پدر باید در غربت خبر مرگ همسرش را بشنود؟ این پرسش‌ها پاسخ ندارند، مگر آن روز که خشونت پایان یابد.

کابوسی به نام تکرار؛ هر سال همین قصه تکرار می‌شود. عید که نزدیک می‌شود، دل‌ها می‌لرزد. مادرها با ترس به بازار می‌روند. پدرها از دور نظاره می‌کنند. بچه‌ها دعا می‌کنند «خدایا امسال مادرم و پدرم زنده بمانند.» این را هیچ کودکی نباید بگوید. هیچ کودکی نباید آرزوی زنده ماندن مادرش را به جای لباس عید بکند. اما این واقعیت تلخ هزاران کودک افغانستانی است.

فرحناز بدخشی، یک نام بود. اما پشت این نام، یک زندگی بود، یک عشق بود، یک مادری بود، یک همسری بود، یک خانه بود که حالا بی‌او سرد و خاموش شده است. کودکانش حالا هر شب به امید شنیدن صدای پایش از پله‌ها بیدار می‌مانند. شوهرش در غربت، هر غروب به سوی مشرق می‌نگرد و زمزمه می‌کند: «فرحناز، ببخش که کنارت نبودم. ببخش که نرسیدم.»

فریادی که به گوش نمی‌رسد؛ این قصهٔ تلخ، فریاد خاموشی است از هزاران امیدی که بر خاک افتاد. از هزاران مادری که بی‌گناه شهید شدند. از هزاران کودکی که عیدشان عزا شد. از هزاران پدری که دلخوشی‌هایشان در آتش خشونت سوخت. این یادداشت را نه فقط برای روایت یک حادثه، که برای ثبت یک درد جمعی می‌نویسم؛ دردی که مرهمش شاید تنها در پایان این دیوانگی و خشونت بی‌پایان باشد.

شاید روزی فرابرسد که دیگر مادری در بازار کابل شهید نشود. شاید روزی فرابرسد که کودکی به جای «گل بر مزار مادر» بگوید «لباس نو بر تن مادر». شاید روزی فرابرسد که عید، واقعاً عید باشد؛ پر از خنده، پر از شادی، پر از لباس‌های رنگارنگ و سفره‌های پربرکت.

اما تا آن روز، ما می‌مانیم و این تصویر تلخ: دختری بر مزار مادر، گلی در دست، اشکی در چشم، عیدی در دل ویران، و سؤالی که هرگز پاسخ نمی‌یابد: «مادر، امسال لباس عیدی تو را چه کسی بخرد؟»

فرحناز بدخشی نرفت که دیگر بازنگردد. اما رفت. نه به خواست خود، نه به تقدیر آسمان، که به خاطر گلوله‌هایی که کسی شهامت نامیدنشان را به نام «خطا» یا «تلفات جانبی» دارد. ما اما آن‌ها را با نام واقعی‌شان می‌نامیم: جنایت. و قاتلان را با نام واقعی‌شان: تروریست. تا وقتی نام‌ها درست خوانده نشوند، هیچ مادری در امان نخواهد بود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر