SANYA NEWS
سیاسی

فریاد از دور؛ چرا رهبران فراری افغانستان لیاقت حمایت را ندارند؟

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 28 جوزا 1405
نویسنده: مهرزاد عظیمی

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 183


فریاد از دور؛ چرا رهبران فراری افغانستان لیاقت حمایت را ندارند؟

این روزها، از پشت پرده‌های امن و روشن خانه‌های غربت، صداهای بلندی به گوش می‌رسد که مردم افغانستان را به مبارزه فرا می‌خوانند. صداهایی که روزی صاحب قدرت و اختیار بودند، اما حالا تماشاگرانی شده‌اند که از فرسنگ‌ها فاصله، فاجعه را نگاه می‌کنند. 

در این نوشته به تناقض بزرگ و دردناک سیاستمدارانی می‌پردازیم که منافع شخصی خود را بر جان و آزادی مردم ترجیح دادند و اکنون، از آن سوی مرزها، شعارهای آتشین می‌دهند.

در این زمانه‌ی تلخ، تماشای افغانستان از دریچه‌ی دوربین‌های امنِ آن سوی مرزها، خود فاجعه‌ای است به وسعت یک ملت. آنان که روزی ادعای رهبری بر دوش می‌کشیدند و تاج نمایندگی بر سر می‌نهادند، امروز به تماشاگرانی بی‌رحم بدل شده‌اند که از بالکن خانه‌های امن شان در اروپا و آمریکا، تراژدی وطن را نظاره می‌کنند و قهوه می‌نوشند.

سیاستمدارانی که سرمایه‌شان را، شهرت‌شان را و آینده‌ی فرزندان‌شان را در بانک‌های جهان تضمین کرده‌اند، اکنون از دور دستی بر آتش گرفته‌اند و مردمی را که در کام گرگ و خشونت طالبان افتاده‌اند، به مبارزه دعوت می‌کنند. این فراخوان تهی از هر گونه شرافت است؛ چرا که خود از پذیرش کوچک‌ترین ریسک برای آزادی عاجزند. 

آنان که باید نخستین سنگ را می‌زدند، اکنون در سکوتِ محافظه‌کارانه‌شان چنان فرو رفته‌اند که حتی جرأت بردن نام طالبان را در خلوت خانه‌های غربت‌شان ندارند، مبادا تجارت‌های‌شان در افغانستان دچار اختلال شود.

و در این میان، زن افغانستان است که روزانه در چهار دیواری جهل و تحجر له می‌شود؛ زنی که حقِ کار، حقِ تحصیل و حتی حقِ نفس کشیدن در هوای آزاد را از او دریغ کرده‌اند. 

این زنان، قربانیان خاموش معامله‌ای هستند که سیاستمداران فراری با وجدان خود بستند. آنان ارزش‌هایی را فروختند که خریدنی و فروختنی نبود؛ فروختند و رفتند و حالا از دور برای مبارزه‌ای که خود در آن شریک نیستند، سوت می‌زنند و شعر می‌خوانند.

آنان که نام چه‌گوارا را یدک می‌کشند، فراموش کرده‌اند که او در جنگل‌های بولیوی در کنار همراهانش جان داد. سیمون بولیوار، هوشی‌مین، فیدل کاسترو و امیلیانو زاپاتا، همگی پیش از آن که از یاران‌شان ایثار بخواهند، خود طعم خطر را چشیدند و در خاک خود جنگیدند. آنان رهبران حقیقی بودند؛ نه مدیران پروژه‌های «کمیسیون‌کاری» در شبکه‌های اجتماعی.

در وطن ما اما، مبارزه به ژستی تلگرامی و توییتی فروکاسته شده است. کمیسیون‌هایی بیرونی تشکیل می‌شود که اعضای آن جز تولید بیانیه‌های آتشین و هشتگ‌های احساسی، کاری از پیش نمی‌برند. 

آیا هیچ یک از این کمیسیون‌کاران خبر دارند که به اتهام ارتباط با آنان، چه جوانانی در زندان‌های طالبان جان می‌دهند؟ چه انسان‌هایی ناپدید شده‌اند؟ و چه خانواده‌هایی داغدار عزیزانی هستند که تنها جرم‌شان، امید به فردایی آزادتر بود؟

عملیات تهاجمی در عرصه‌ی نظامی دشوارتر از دفاع است، اما دشوارتر از هر دو، دفاع از ملتی است که فرماندهانش فرار را بر قرار ترجیح داده‌اند. همان قدرتمندان دیروز که جهان در مشت‌شان بود، چرا از خاک و ناموس وطن دفاع نکردند؟ اگر آن روز که سلاح و مال و منال در دست داشتند، ذره‌ای شجاعت نشان می‌دادند، شاید امروز زن افغانستانی مجبور نبود برای حق حیات گدایی کند.

آری، معامله‌گران تاریخ، تمام ارزش‌ها را فروختند. اما تاریخ هرگز این بزدلی را نخواهد بخشید. مبارزه برای آزادی یک ملت، نه در هتل‌های دوبی و نه در کافه‌های برلین، بلکه در دل خطر و در خاک خودش معنا می‌یابد؛ جایی که رهبری یعنی پیشگامی در خون دادن، نه فرمان دادن از پشت بلندگوهای دور.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر