SANYA NEWS
فرهنگی

صوفی عشقری؛ نگهبان لهجه و خاطره‌های کابل قدیم

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 9 سرطان 1405
نویسنده: عبدالله دانش

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 52


صوفی عشقری؛ نگهبان لهجه و خاطره‌های کابل قدیم

سه‌شنبه نهم سرطان، ۴۷ سال از خاموشی مردی می‌گذرد که نامش با کوچه‌های خاک‌آلود کابل با چای‌خانه‌های کهنه و با زبان شیرین مردم این شهر گره خورده است؛ کسی‌که شعر را از قصرهای بلند و محفل‌های رسمی بیرون کشید و در میان مردم آورد. 

صوفی غلام نبی عشقری، شاعر دل‌های ساده و صمیمی، همان مردی بود که زبان کوچه و بازار را آبرو بخشید و از اصطلاح‌ها، شوخی‌ها، دردها و آرزوهای مردم عادی، غزل‌هایی آفرید که تا امروز بوی کابل قدیم را می‌دهد.

وقتی شعرهای عشقری را می‌خوانی، احساس می‌کنی در یکی از گذرهای کهنه کابل قدیم قدم می‌زنی، از چوک کهنه‌فروشی می‌گذری، صدای دست‌فروشان را می‌شنوی و در کنار جوی آبی می‌نشینی که پیرمردی با صدای گرفته غزلی از عشقری را زمزمه می‌کند. راز ماندگاری او همین است؛ شعرش از مردم جدا نیست، از دل مردم برآمده و دوباره به دل مردم برگشته است.

عشق در شعر صوفی عشقری، عشقی ساختگی و پر از تکلف نیست. عشق او رنگ صفا دارد، رنگ دلدادگی‌های ساده و بی‌ریا. وقتی می‌گوید:

فدای چشم نمناکت شوم یار

جگرخونی چرا؟ خاکت شوم یار

آدم احساس می‌کند که شاعر واقعن در برابر محبوبش ایستاده و با تمام سادگی دلش را پیشکش می‌کند. در این بیت، نه صنعت پیچیده‌ای هست و نه بازی‌های دشوار لفظی، اما همین سادگی، دل را می‌لرزاند.

یا آن‌جا که می‌گوید:

بی گفت‌وگو به کلبه‌ام ای آشنا بیا

بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا

در این دو مصرع، تمام درد یک عاشق نهفته است؛ عاشقی که هنوز میان خود و یارش دیواری نمی‌بیند و محبوب را از خود می‌داند. این زبان، زبان مردم کابل و اطراف آن است، همان زبانی که در آن محبت، بی‌تکلف و صمیمانه بیان می‌شود.

اما عشقری تنها شاعر عشق و دلدادگی نبود. او درد جامعه‌اش را هم می‌شناخت. از بی‌عدالتی‌ها، از فقر و بی‌سامانی و از بی‌توجهی صاحبان قدرت نیز سخن گفته است. آن‌جا که می‌سراید:

درین ایام قدرِ گوهر و خرمهره یکسان است

شغالی گشته میدان عشقری بزغاله‌بازی کن

در حقیقت از روزگاری شکایت می‌کند که در آن، ارزش‌ها جایشان را با بی‌ارزشی‌ها عوض کرده‌اند. این بیت، با آن‌که سال‌ها پیش سروده شده، هنوز هم تازه و زنده به نظر می‌رسد.

از زیبایی‌های شعر عشقری، استفاده از واژه‌های برخاسته از گویش مردم کابل است؛ واژه‌هایی چون لاف و پتاق، لیلام، بالک‌زده و مشکل‌آسان. این واژه‌ها در دست او جان گرفته‌اند و به بخشی از ادبیات پارسی تبدیل شده‌اند.

ببینید با چه سادگی می‌گوید:

خریداری ترا پیدا نگردید

دلت را عشقری لیلام کردی

در ظاهر سخن از لیلام و حراج است، اما در باطن، شاعر از دلی می‌گوید که آن‌قدر بی‌پناه مانده که گویی در بازار به مزایده گذاشته شده است.

یا این بیت:

من صید نیم‌بسملِ از یاد رفته‌ام

بالک‌زده به خانۀ صیاد می‌روم

بالک‌زده، در زبان مردم کابل، پرنده‌ای را می‌گویند که زخمی و بی‌رمق است. عشقری با همین یک واژه، تصویر پرنده‌ای مجروح و درمانده را پیش چشم خواننده می‌آورد؛ تصویری که در عین سادگی، عمیق و تاثیرگذار است.

و چه زیبا از قناعت و درویشی خود سخن می‌گوید:

دلم از رهِ قناعت به هزار شکر بالد

که به خوان بینوایی دو-سه نان داش دارم

این بیت، آیین زندگی خود اوست؛ مردی که با فقر آشنا بود اما عزت نفسش را هیچ‌گاه نفروخت.

و در اخیر غزلی از صوفی عشقری

بی اتاقم زیر این نیلی رواق

ني چپن دارم نه برزو ني تياق

جان من از خود ستائي درگذر

خجلت آرد آخر اين لاف و پتاق

زنده گاني جهان يكسر غم است

جفت و طاق و جفت و طاق و جفت و طاق

يار را آخر لب بام آورد 

اشپلاق و اشپلاق و اشپلاق

اي پري رو عاشق استم گفتمت 

بي مذاق و بي مذاق و بي مذاق

هر طرف موتر سواران را نگر 

طمطراق و طمطراق و طمطراق

حاصل اين بزكشي هاي جهان

سرملاق و سرملاق و سرملاق

راحت جاويد دارد در بغل 

اتفاق و اتفاق و اتفاق

تنبلان هر سو فتند از تنبلي 

چارپلاق و چارپلاق و چارپلاق

زال دنيا را چه خوش گفت عشقري 

يك طلاق و دو طلاق و سه طلاق

این شعر از صوفی غلام نبی عشقری یکی از نمونه‌های بسیار زنده و مردمیِ شعر عرفانی-اجتماعی در زبان محلی کابل و شمالی است. زیبایی اصلی آن در این است که با زبان ساده، اصطلاحات کوچه‌بازاری و ریتم تکراری، یک فلسفه عمیق از زندگی، مرگ، غرور و پوچی دنیا را بیان می‌کند.

عشقری بیشتر از زبان رسمی و ادبی فاصله گرفته و به زبان مردم عادی کابل و شمالی نزدیک شده است. واژه‌هایی مثل برزو، تياق، اشپلاق، طمطراق، سرملاق، چارپلاق همه بار محلی دارند و حال‌وهوای شفاهی و طنزآلود ایجاد می‌کنند. این زبان باعث می‌شود شعر مثل گفت‌وگوی روزمره یا ترانه‌ی خیابانی شنیده شود، نه یک متن سنگین ادبی.

عشقری کاری کرده که فلسفه سنگین بی‌اعتباری دنیا را در قالب واژه‌های ساده و حتی خنده‌دار منتقل کند؛ به همین دلیل شعرش هم برای مردم قابل فهم است و هم برای تحلیل ادبی بسیار عمیق.

امروز، پس از گذشت چهل‌وهفت سال از درگذشت صوفی غلام نبی عشقری، بسیاری از کوچه‌ها و چای‌خانه‌هایی که او از آن‌ها الهام می‌گرفت، تغییر کرده‌اند و بخشی از کابل قدیم به خاطره پیوسته است، اما شعر عشقری همچنان زنده مانده است. او توانست واژه‌های ساده و گاه فراموش‌شده مردم را از گزند زمان نجات دهد و آن‌ها را به بخشی از میراث ادبی افغانستان تبدیل کند.

ماندگاری عشقری در این است که شعرش نه به یک دوره خاص تعلق دارد و نه به یک قشر مشخص. او شاعر مردم بود و با زبان مردم سخن گفت. زبانی که هنوز در کوچه‌های کابل شنیده می‌شود و در زمزمه پیرمردان، در محفل‌های بیدل‌خوانی و در حافظه جمعی این شهر زنده است. صوفی عشقری خاموش شد، اما صدای او در لهجه کابل و در غزل‌های صمیمانه‌اش همچنان ادامه دارد، گویی او هرگز نرفته و هنوز در میان مردمش نفس می‌کشد.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر