خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 12 سرطان 1405
نویسنده: مهرزاد عظیمی
اشتراک گذاری:
فیسبوک |
توییتر |
واتساپ |
لینکدین
بازدیدها: 390
مرگ، آیینهای است که در آن چهرهی واقعی زندگان آشکار میشود، هم آنان که در غیاب متوفی، به ناگاه از «هیچ» به «همه چیز» بدل میشوند و هم آنانی که در حیاتش، حقیقتِ بودنش را انکار میکردند.
آیین تسلیتنامهنویسی و سوگنامهسرایی در فرهنگ ما، اگرچه قالبی دیرینه برای همدردی و التیام است، اما در بسیاری موارد به نمایشی اخلاقاً ورشکسته بدل شده که در آن، ریاکاری و تظاهر، جایگزین مسوولیتپذیری و همراهی واقعی میشود.
پرسش اخلاقی بنیادین اینجاست: تسلیت گفتن به چه کار میآید وقتی دستهای تسلیتگو، در روزگار درماندگی متوفی، از یاریاش دریغ ورزیدهاند؟ و مرثیه نوشتن چه اعتباری دارد وقتی قلمِ مرثیهنویس، پیشتر زخمهای بیشماری بر پیکر همان «شهیدِ» امروز نشانده است؟ ما ملتی شدهایم که در «مردن» دیگران حماسه میسازیم، اما در «زندگی» شان لگدشان میزنیم؛ زنده را با زخمزبان میکُشیم و مرده را با اغراق و القاب میپرستیم.
این مردهپرستیِ آیینی، نه فقط حرمتِ سوگ را میشکند، که اخلاقِ همبودن را نیز به سخره میگیرد. آنچه در پی میآید، روایت زندگی و مرگ انسانی است که قربانی همین دور باطل شد: نوحیالله ناجی؛ کسی که در حیات، رهایش کردند و در ممات، اسطورهاش ساختند.
امروز وقتی پیامهای تسلیت، مرثیهها، سوگنامهها، ادعاهای رفاقت، خاطرهها و القابها را بهمناسبت شهادت زندهیاد نوحیالله ناجی میخواندم، داشتم دیوانه میشدم که این ملت چقدر مردهپرست و این انسانها چقدر دروغگو و تظاهرگرند که زندهات را لگد میزنند و در مرگت اشک تمساح میریزند.
زندهات را با هزار زخمزبان زمین میزنند، در تنگدستی به جای یاری مسخرهات میکنند، صداقت و تعهدت را سادهدلی و حماقت میخوانند و پس از مرگت اسطورهوار برایت سوگنامه و مرثیه مینویسند. چون دوست دارند تظاهر کنند و دامنه روابط شان را گسترده نشان بدهند، اما نه مسوولاند و نه مسوولیتپذیر. تجربههای فراوانی در این باره داشته و دارم.
همین نوحیالله ناجی که از او سخن میگویم، نسلی اندر نسل جمعیتی بود و در این مسیر قربانیهای زیادی هم دادند. همین جوان دانشآموخته از سال ۱۳۸۶ به این سو با همه سختیهایی که کشید، با همه دردهایی که تحمل کرد، با همه بیمهریها و بیتوجهیهایی که از سوی رهبران این جریان سیاسی دید، چنان در این مسیر صادقانه و مخلصانه کار کرد و شمعگونه سوخت که هیچیک از اعضای این حزب چنین تلاشی نکرد و نمیکند. اما چه کار کردند؟
در دوره جمهوریت، کسانی که سواد نوشتن نداشتند و با یک لقمه نان، جمعیت اسلامی چه که حتی اسلام را هم میفروختند، از همین آدرس رییس، معین و حتی وزیر شدند، چون یا بچه رهبر بودند یا برادرزاده و خواهرزاده رهبران و تکهداران این حزب.
اما همین ناجی که در صداقت، اخلاص و باورمندیاش به اصول این حزب خودشان نیز اعتراف میکنند و بسیار بیش از این تکهداران دانش و فهم داشت، مامور بست پنج هم نشد، چون بچه غریب بود و پدرش، کاکایش یا مامایش تکهدار و مافیا نبود. اما آقای ناجی همه اینها را تحمل کرد.
با قرض و وام درس خواند، هنوز فیس/شهریه دانشگاه مقطع کارشناسی ارشدش ناپرداخته است. در تمام این دوره فقط برای مدتی محدود کارشناس در ریاست اجراییه بود و پس از آن بیکار شد تا سقوط. یکی از این رهبران و رهبرزادههای مافیایی قادر نشد ایشان را در جایی به عنوان مامور تعیین کنند. کمکش نکردند، حمایتش نکردند.
صلاحالدین ربانی که شاید خرج یک شباش برابر با هزینه زندگی یک سال ناجی بود، هیچ کاری برایش نکرد، اما او از دفاع جمعیت و شخص صلاحالدین ربانی دست نکشید و خیلی از دوستان و رفیقانش را برای همین جریان مافیایی و تکهداران مافیایش ناراحت کرد، چون به اصول باور داشت و نگاهش ارزشی بود، غافل از این که این فرومایهها نه ارزش دارند و نه به ارزشی باور.
اینکه ناجی در حداقل پانزده سال کابل چه کشید، کسانی میدانند که از نزدیک میشناسند و با او رفیق بودند، نه این کسانی که اشک تمساح میریزند و تظاهر میکنند. شهید ناجی با همه مشکلاتی که داشت، تحمل کرد و لب به سخن باز نکرد. بیعدالتی را دید و از سر اخلاق و ادب سخن نگفت. بیمهری را دید و چشمپوشی کرد، چون حس میکرد اینها آدم میشوند.
اما این بردگان که فراتر از چهارچوب خانوادهشان نمیاندیشیدند، تمام زحمات این رفیق شفیق ما را نادیده گرفتند و بیرحمانه چشمپوشی کردند تا اینکه حکومت سقوط کرد و قصه به فرار فرار زد. هرکس با خویش های گوسفندانش هم که شد، افغانستان را ترک کرد و ناجیها و صدها دردمند پاکسرشت دیگر در دل بحران ماندند.
آقای صلاحالدین ربانی ماموریتش داد که وارد گفتوگو شود، اما فرار کرد. تمام خانواده آقای ناجی از سوی گروه طالبان لتوکوب و زندانی شدند، ولی از سنگ صدا برآمد و از آقای ربانی رهبر معظم حزب جمعیت اسلامی نه. تا اینکه شهید ناجی مجبور شد افغانستان را به مقصد ایران ترک کند و سر خود گیرد و ملک خدا.
وقتی به ایران رسید، دغدغههای عجیبی داشت. به سخن خداوندگار بلخ سواد سر بالا، چون نمیدانست که این تکهداران جمعیت اسلامی که شبیه ناجی دیگر ندارند، باز هم دروغ میگویند. هربار که تاکید میکردم عزیز برادر، اینها دروغ میگویند و پشت اینها نگرد، ولی قبول نمیکرد، چون همه را از عینک خودش میدید و فکر میکرد همه شبیه او صادق و پاکبازند.
شش ماه آقای صلاحالدین ربانی اینطرف و آنطرفش دواند که دفتر جمعیت اسلامی را در تهران میگیریم و خودت را جا میدهم، تا اینکه دید کسان دیگری جا داده شدهاند و ویزهاش تمام شد و مدتی بدون روادید ماند و با مشکلات فراوانی روبهرو شد.
یکی از دوستان هماهنگ کرد و دوباره رفت و از هرات ویزه گرفت و به ایران برگشت. با همه تلاشها و تضرعهایی که نزد آقای ربانی و بقیه رهبران این حزب کرد که حداقل بتواند طفلهایش را به صورت رسمی وارد ایران کند، یکی از همین آدمها نه مالی و نه معنوی همکاریاش نکردند، تا اینکه یک دختر بیستساله همراه سه طفل قدونیمقدش با یکی از فامیلهایش به صورت قاچاق وارد ایران شدند که در مسیر چه کشیدند، نه توان قلم است و نه توان این یادداشت که بازگو کنم.
شهید ناجی بیش از سه سال با بچههایش در ایران ماند و به هر در و دروازهای سر زد تا دو کار برایش بکنند: یکی زمینه درسخوانی خودش و دوم زمینه درس بچههایش را فراهم کنند. ولی همینهایی که میلیونها پول از آدرس اقامت و ویزه ایران گرفتند، همین همکاری را هم با ناجی نکردند، چون پول نداشت که به این گرگهای وحشی بدهد، تا اینکه مجبور شد به یک بادیه ترسناک برود و دور از چشم پولیس ایران در یک مرغداری مشغول کار شود، اما از مسیرش عقب نکشید.
اینکه بازهم در این مدت چه کشید، میشود به حجم مثنوی معنوی مولانا کتاب نوشت، ولی لب به سخن نگشود. اما این لعنتیهایی که حالا مرثیه مینویسند، هیچکدامشان حاضر به همکاریاش نشدند. تا اینکه فضا برایش تنگ شد و بچههایش از درس ماندند و مجبور شد راه سفر به سوی روستای آباییاش را در پیش گیرد.
وقتی برای رفتنش به دروازه بدخشان مشورت میکرد، من مخالفت میکردم و دلیل میگفتم، تا اینکه بغض گلویش را میگرفت و میگفت: «تو دیوانهای باجه، چه میدانی من چه میکشم.» تو از شکم سیر خودت حرف میزنی، در صورتی که من هم در دربهدری کم از او نبودم. اما در نهایت رفت و گفت میدانم که اذیت میکنند، ولی مرگ را از این زندگی ذلتبار ترجیح میدهم و به وطن برمیگردم. به وطن برگشت و در معدن طلا کار را شروع کرد و جان شیرینش را از دست داد.
حالا از شهید ناجی چهار طفل، دو پسر و دو دختر، باقی ماندهاند که بیسرنوشتاند. نیک میدانم که همین ملت مردهپرست، همین رفیقان دروغگو و تظاهرگر، همین تکهداران میلیونر جمعیت اسلامی و همین پسر استاد شهید که فعلاً رهبر جمعیت اسلامی است، کوچکترین کاری برای سهولت زندگی بچهها و خانم شهید ناجی نمیکنند، چون تجربه نشان داده که اینها جز خودشان به چیزی دیگر فکر نمیکنند و بچههای ناجی نیز شبیه هزاران بچه مجاهد و مجاهدزاده دیگر با سختی و مشقت روبهرو خواهند شد.
روح ناجی شاد و بهشت مکان ابدیاش باد.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
۴ کشته و ۸ زخمی بر اثر واژگونی خودرو در ولایت کنر
۲۴ اکتوبر؛ روز جهانی مبارزه با بیماری فلج کودکان
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید.
ترامپ: ۴۸ ساعت آینده برای خاورمیانه سرنوشتساز است!
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
پوتین: لغو دیدار با ترامپ موقت است، روسیه آماده گفتوگو است
وزیر دارایی اسرائیل به عربستان: کشور فلسطین نمیخواهیم، شترسواریتان را ادامه دهید!
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کر
فرانسه سومین حکم بازداشت بینالمللی علیه بشار اسد صادر کرد
درگیری شبانه در قندهار؛ گزارشها از تلفات طالبان حکایت دارد
احمد ولی هوتک در مسابقه MMA در بلاروس به پیروزی رسید
۴ کشته و ۸ زخمی بر اثر واژگونی خودرو در ولایت کنر
۲۴ اکتوبر؛ روز جهانی مبارزه با بیماری فلج کودکان
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید
شمار تلفات غزه به بیش از ۶۸ هزار نفر رسید.
25.Oct.2025
26.Oct.2025
26. Oct. 2025