SANYA NEWS
فرهنگی

صنوبر؛ روایت درد و ناامیدی «بخش سوم»

خبرگزاری ثانیه | منتشر شده در تاریخ 27 سرطان 1405
نویسنده: نویسنده: میراجان امیری

اشتراک گذاری: فیسبوک | توییتر | واتس‌اپ | لینکدین
بازدیدها: 50


صنوبر؛ روایت درد و ناامیدی «بخش سوم»

هوا تاریک شده بود و مهمانان تازه خانه را ترک کرده بودند. لطیف در کنار اُرسی نشسته، به گل‌های حویلی خود خیره مانده و هر دقیقه حرف‌های صبور، که چاشت امروز برایش بازگو کرده بود، رفت و آمد می‌کرد. لطیف توقع این را نداشت که صبور چنین حرف‌ها را، آن هم در میان جمع دیگر دوستانش، ابراز کند.

شب شد. عزیز آمد تا پدر خود را به غذای شب فراخواند، اما لطیف امتناع ورزید و گفت:

عزیز! جان پدر، من سیر استم. بروید شما بخورید، نوش جان‌تان. غذا که تمام شد، چای برایم آماده کند، صنوبر را بگو، جان پدر…

نیم ساعت گذشته و هنوز هم صبور چشم خود را از باغچه حویلی خود دور نمی‌کرد.

با صدای ظرف و آمدن گلخانم، لطیف به‌خود آمد.

گلخانم پیاله چای را سمت لطیف پیش کرد و گفت: «لطیف جان، چه شده که اینقدر بعد رفتن مهمانان پریشان شدی؟ چیز کمبود بود در سفره یا غذا به دلت آماده نشده بود؟»

لطیف: «نه، زنکه، خیلی هم عالی و خوش مزه بود. خدا کم‌تان نکند. خیلی زحمت کشیده بودید، تشکر…»

گلخانم: «پس چه شده، اینگونه پریشان و غمگینی؟»

لطیف: «زنکه، امروز صبور بخاطر طلبگاری صنوبر آماده بود و به پسرش که در خارج است خواستگاری کرد، اما من قبول نکردم.»

گلخانم: «چه میگی، لطیف جان؟ هنوز صنوبر تازه جوان شده، این چه حرف‌های بود که زد.»

لطیف: «میدانم، زنکه، میدانم. هنوز برای عروسی صنوبر بسیار وقت است. آینده‌اش نامعلوم است و هنوز آنچه آرمان و آرزو دارد، نرسیده. اوضاع برای زنان خیلی تنگ شده است میترسم گلخانم که مجبور به چنین کاری نشوم.

از یکطرف، این صبور نمیدانم از ما چه میخواهد. شاید بخاطر پول قرضی که برایم داده بود، هنوز آماده نکردیم، این حرف‌ها را در میان گذاشته است.

نمیدانم، من هم به همین فکر میکنم. بعدش را نمیدانم، اما من گفتمش با خانم و دخترم مشوره کرده، احوال میدهم برایت؛ چون این تصمیمی نیست که عجله گرفته شود و بدون رضایت و نظر آنها کاری کنم.»

گلخانم: «خدا خیر کند که این پول قرض خود را در میان نگذارد، که در این شرایط خیلی سخت است آماده کردن آن، خیلی…»

لطیف: «توکل ما بخدا، ببینیم چه میشود. اگر چه من جواب رد دادم برایش، خدا کند دوباره این حرف‌ها را تازه نکند و خداوند توفیق و همت آن را نصیب ما کند که پولش را به وقت بدهیم و از شر این حرف‌هایش خلاص شویم.»

فضای اتاق را سکوت در آغوش گرفته بود و تنها گاهی صدای شُرپ شرُپ چای لطیف، این سکوت را می‌شکست.

چند هفته از این اتفاق گذشت و دیگر کم‌کم حرف‌های صبور به فراموشی سپرده میشد و دوباره حال و هوای خانه را همان شور و شوق سابق گرفت.

زندگی روال عادی را به خود می‌گرفت. صنوبر مشغول دفتر شعری خو‌د بود و باد گاه گاهی در میان موهای نازکش جا میگرفت، غرق در خیالات خود بود. رو به آسمان کرد و دوباره یاد وطن و هوای وطن به مشامش رسید.

دریا دوباره مست خواهد شد،

دختران دهکده

ترانه‌ای از آزادی خواهند سرود،

و زنگِ مکتب

بار دیگر به صدا خواهد آمد.

شور و شوق،

فضای وطن را فرا خواهد گرفت؛

نسلی که پنج سال اسیر بود،

دوباره پرواز خواهد کرد؛

آزاد،

سرمست

و سرکش.

اما

دیگر عمرِ گذشته باز نخواهد گشت؛

مسیرِ زندگی تغییر کرده است،

پر از فراز و نشیب؛

با این همه،

مغرور

و ایستاده…

زنگ دروازه به صدا آمد. عزیز که نزدیک دروازه بود، صدا زد: «کیست؟»

«صبور هستم، جان کاکا.»

عزیز دروازه را باز کرد و این طرف، صنوبر خود را جمع و جور نموده، برق‌آسا به سمت دهلیز رساند.

عزیز صبور را تا مهمان خانه رهنمایی نمود که دوباره زنگ دروازه به صدا آمد. لطیف بود، تازه از سر کار آمده بود. عزیز بعد احوال پرسی گفت:

«پدر، بیا مهمان‌خانه که مهمان داریم.»

لطیف: «کیست مهمان، جان پدر؟»

عزیز: «کاکا صبور است، همین چند لحظه پیش آمد.»

لطیف که خسته و زله از کار رسیده بود، در چهره‌اش اضطراب و نگرانی پدیدار شد.

داخل اتاق رفت و بعد احوال پرسی، چند لحظه‌ای فضای اتاق را سکوت گرفت و چشمان هر دویشان به گل‌های قالین اتاق دوخته شده بود.

جستجو
ویدیوهای محبوب

25.Oct.2025

26.Oct.2025

26. Oct. 2025


نظرات کاربران

ارسال نظر